در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید گاهی یک گفت‌وگوی کوتاه، سال‌ها فکر را بیدار می‌کند

گاهی یک گفت‌وگوی کوتاه، سال‌ها فکر را بیدار می‌کند

امروز، ۳۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت پنج و نیم عصر، خسته و کوفته از اسباب‌کشی، دست ملودی را گرفتم و به سمت پارک رفتیم.

ملودی، دختر دو سال و نیمه‌ام، این روزها دارد یاد می‌گیرد بر ترسش از عبور از خیابان غلبه کند. چند قدم جلوتر ایستادم تا مسیر را برایش امن کنم. با اعتماد به من قدم برداشت و از خیابان گذشت.

همان لحظه پیرمردی که مشغول انداختن زباله در سطل بود، با لبخند به ملودی نگاه کرد. به سمتمان آمد و گفت: «خواهش می‌کنم چند دقیقه صبر کنید. می‌خواهم برای این دختر گل یک شیرینی بیاورم. رفتار او من را یاد نوه‌ام انداخت.»

با اینکه خسته بودم، به ملودی گفتم: «به احترام این آقا چند دقیقه صبر می‌کنیم. این آقا هم بابا جون یک دختر دیگه است.»

در همان چند دقیقه ملودی به آقای میانسالی که سر ایستگاه اتوبوس نشسته بود نگاه کرد و گفت: بابا جون!

گفتم: این آقا هم شاید بابا جون یک بچه دیگه باشد.

ملودی خندید و برای آقای میانسال دست تکان داد، او هم با لبخند برای ملودی دست تکان داد و ما تا برگشتن پیرمرد درباره درخت‌ها، پرنده‌ها و چیزهایی که اطرافمان بود با هم حرف زدیم.

پیرمرد با یک ظرف شیرینی برگشت. به او گفتم: «ملودی معمولاً شیرینی نمی‌خورد، اما چون این هدیه را از سر محبت آورده‌اید، فقط یک شیرینی برمی‌داریم.»

از او پرسیدم: «نوه‌تان کجاست؟»

گفت: «استرالیا.»

قلبم فشرده شد.

گفتم: «امیدوارم همیشه شاد باشید. ما هم زمانی آرزوی رفتن داشتیم، اما قسمت نشد.»

لبخندی زد و گفت: «چرا نشود؟ حتماً بروید. این دختر را هم ببرید. حیف است… بچه‌های اینجا با آنطرف خیلی فرق دارند.»

بعد مکثی کرد و انگار مهم‌ترین حرفش را گفت: «فقط یک قول به من بده؛ هر روز یک ساعت با او بازی کن.»

بعد ادامه داد: «رنگ‌ها را به او یاد بده.»

لبخند زدم. گفتم: «رنگ‌ها را بلد است، اما قول می‌دهم بیشتر با او بازی کنم.»

از هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم.

اما آن گفت‌وگوی کوتاه، چیزی را درون من بیدار کرد.

مثل کسی که ناگهان یاد عزیزی از دست‌رفته می‌افتد و قلبش برای لحظه‌ای درد می‌گیرد.

یاد مسیر نیمه‌تمام مهاجرت افتادم.

مسیر رهاشده‌ای که نه از سر بی‌خیالی، بلکه از سر حساب و کتاب متوقف شد.

هرچه بیشتر فکر کردم، دیدم با شرایط مالی ما، شاید در کشوری دیگر مجبور می‌شدم بیشترِ زمانم را صرف کار کنم؛ فقط برای اینکه از پس هزینه‌های زندگی بربیایم. شاید دیگر فرصت نمی‌کردم این‌گونه کنار ملودی باشم؛ با او بازی کنم، با هم کتاب بخوانیم، از خیابان عبور کردن را تمرین کنیم یا با هم رنگ‌ها را در طبیعت پیدا کنیم.

نمی‌دانم انتخابم درست بوده یا نه.

هنوز هم پاسخ قطعی برایش ندارم.

اما امروز، میان خستگی اسباب‌کشی و یک ظرف شیرینی، دوباره یادم آمد که گاهی بزرگ‌ترین سرمایه یک کودک، فقط حضور کسی است که با او زندگی را کشف می‌کند.

شاید آینده را نتوانیم پیش‌بینی کنیم، اما می‌توانیم امروز را زندگی کنیم؛ امروزهایی که شاید سال‌ها بعد، خاطره‌های امن کودکی فرزندانمان را بسازند.

دیدگاهتان را بنویسید