وبلاگ
زندگی خوب بود اگر موریانه به خانه نمیزد.
پنج سالم است. در مهد کودک آفاق پیراهن سفیدی با آستینهای پفی به تن دارم. پالتو نقرهایام را بغل میکنم. نمیخواهم لباس فضانوردی ام گم شود. امید خندان از کلاس خودشان وارد کلاس میشود. دستم را میگیرد و میدود، من هم میدوم. لباس فضانوردیام روی زمین میافتد. به کلاس بغلی میرویم، اینجا کلاس امید است، بچهها در حال بازی کردن هستند، امید به من نگاه میکند و میگوید که بالای میز بروم. من از روی صندلی میپرم و روی میز میایستم. امید فریاد میزند “بچهها نگاه کنید، این دوست منه”
همه چیز خوب است، عروسک زیبا و موزیکال من، کمد اسباببازیها، قابعکسهای خندان سه ماهگی و سه سالگی من. لباس فضانوردیام که منتظر سفینه است تا به مریخ برود. تا اینکه یک روز سر و کله موریانهها پیدا شد.
نه سالم است. کلاس سوم هستم. کنار باغچه مدرسه ایستادهام. قرار است معاون با کارتهای هزارآفرینمان از ما عکس بگیرد. نمیتوانم بخندم. کاش لباس فضانوردیام گم نمیشد.
مدیر چه میگفت
در دورانی که بزرگ میشوم حداکثر ۳ بار در روز شنیدهام در خیابان نخند.
یک خیابان بالاتر از خیابان خانهمان هستم. دارم بر میگردم که خانم رنگرز، مدیر مدرسه را میبینم. نمیتوانم فرار کنم که مرا نبیند. از من میپرسد: “با کیبودی؟!” میگویم: “با میترا”. میگوید:”شاگرد اولیها با تنبلها راه نمیروند. برو خانه، از خیابان خانهتان هم بالاتر نرو”.
حالا من هم معاون شدهام.
رو در روی معاون مدرسه الزهرا ایستادم. چرا؟ معاون به مامانم گفته که خواهرم آرایش میکند و با دخترهای بد میگردد. سه سال پیش شاگرد همین مدرسه بودم. الان به لطف مدرسهی عمه و تواناییهای خودم، من هم معاون مدرسه شیفت عصر هستم. به معاون مدرسه الزهرا میگویم: “آنقدر پشت سر بچهها اراجیف نبافید. یک ابرو برداشتن اینهمه صغری و کبری ندارد”.
معاون دست مامانم را میگیرد و یک قدم آنطرفتر میرود. به مامان میگوید که این دختر نمیداند، ما می دانیم پشت سر دخترها چه حرفها که نمیزنند. دیگر کسی هم به خواستگاری آنها نمیآید. من هم یک گام بزرگ بر میدارم، به معاون میگویم: الکی شلوغش نکنید من هم معاون هستم.
کلاغ زرد جای قناری
سال ۱۳۸۳ است. دانشگاه رفتن الکی نیست. من هم فقط شاگرد اولی هستم نه درسخان، آن هم تا قبل از سه سال مانده به دیپلم. بچه خرخان نیستم که بتوانم برنامهای بریزم و درس بخوانم. با بچهها از صنعت آریا به قلم چی کوچ میکنیم. آخر مریم میگوید برویم کلاس کنکوری ادبیات آقای ارشادنیا شوهر خانم فیزیک. کلاس ادبیات برای قبول در رشته مهندسی هم خوب است. کلاس ادبیات را دوست دارم. تشبیه را قشنگ درس میدهد. مریم رشته آمار قبول میشود، من هم هیچی. دانشگاه آزاد هم شرکت نکردم که پولش زیاد نشود. جلوی در دانشگاه چمران نوشته است. مرکز آموزشهای آزاد دانشگاه چمران با ارائه مدرک معتبر از مایکروسافت. مایکروسافت را میشناسم. معتبر و باکلاس است. استاد هم که پروازی است. رشته هم MCSE که معادل فارسیاش میشود مهندسی شبکه.
استاد با کلاس پروازی کتابهای قطور و صحافی شده خارجی با آرم دانشگاه چمران چاپ کرده است و به ما فروخته. کسی نیست بگوید دانشگاه آزاد میرفتی بهتر بود. کلاس هم داشت، بی کلاس که نبود. هر پنجشنبه و جمعه میروم سر کلاس مهندسی شبکه. حس میکنم واااای چقدر به شبکه علاقه دارم. چند باری لای کتاب را باز میکنم و بعد از نگاهی میبندم. معلوم نیست چه نوشته. بیشتر دوست دارم دستم بگیرم بگویم سر کلاس مهندسی شبکه میروم. آرم دانشگاه چمران هم که دارد. هر کسی هم که ببیند میگوید: “به به چه کتابی مال دانشگاه چمران است”. من هم میگویم مهندسی شبکه میخوانم. البته خواستگار پریسا که میگفت این کلاس خوب است، یک کلاس است ولی خیلی کلاس دارد به او گفته که تو لیسانس نمیگیری پس با تو ازدواج نمیکنم. پریسا به خواستگارش فحش میدهد. به پریسا میگویم:”پس کلاس ندارد”.
دو سال تمام دورههای MCSE را میگذرانم و مدرک میگیرم. بعد میشنوم که این رشته برای پسرها خوب است که بروند سر و ته بازار کار کنند. بازار بزرگ کامپیوتر جای دخترهای خوب نیست. تصمیم میگیرم دوباره کنکور دهم. میروم رشته مهندسی کامپیوتر. اینار کلاسهای خصوصی برنامه نویسی دات نت خوب است. دوستش ندارم. ولی خوب است. هزینهاش هم بالاست. هم دانشگاه میروم هم کلاسهای خصوصی، برنامه نویس نمیشوم. دیگر کامپیوتر هم درس نمیدهم.
فکر میکردم با علی ازدواج میکنم، با بامداد ازدواج کردم.
من علی را دوست نداشتم ولی فکر میکردم باید داشته باشم. بارها فکر میکردم باید عاشق علی و عباس شوم. پسرهایی که مسجد میروند و همه میگویند پسرهای خوبی هستند. راستش من فقط به قیافهشان نگاه میکنم که ببینم چه کسی بر و روی بهتری دارد.
یاد تخته سیاه مدرسه میافتم. چرا باید نماینده کلاس میشدم تا اسم بچهها را در جدول خوبها و بدها بنویسم. حالا میخواهم خودم باشم و روی جدول خوبها و بدها خط بکشم.
به عمو علی زنگ میزنم. میخواهم برای کارورزی دانشگاه به شرکت مخابرات بروم. چون عمو خوب است اجازه میدهند در کارگاه کامپیوتر جایی که پسرهای جوان هستند، مشغول کارآموزی شوم.
به عمو علی میگویم: آقای بامداد خیلی پسر خوبی است. عمو علی با یک تماس به پیرمرد متعصب مدیر کارگاه میگوید من کارآموز آقای بامداد شوم. پیرمرد قبول میکند. چون عمو مرد خوبیاست و من هم دختر خوبی هستم. راستش خیلی از آقای بامداد خوشم آمده است. احتمالاً برای موهای جذابش است. به روی خودم نمیآورم، خیال میکنم میخواهم کامپیوتر یاد بگیرم.
دلم تنگ میشود. تصمیم میگیرم خودم باشم. بله من دوست دارم با بامداد ازدواج کنم.
بالاخره با بامداد ازدواج میکنم. بامداد آهنگ میزند. من میخندم.
خندهام موریانه میزند، به احمد میگویم: میخواهم عقاب باشم.
میخندم
هفت ماهه باردارم. از جدی بودنم خسته شدهام. نمیخواهم آدم با مزهای باشم. به کسی که جک میگوید گوش میدهم و میخندم. پنجره را باز میکنم تا دو ماه دیگر به دنیا بیایم. چشمانم را میبندم، پالتو نقرهام را میپوشم. به عکس دخترخندان روی پالتو نگاه میکنم. روی زمین میمانم. به گل آب میدهم. باغبان میشوم. میخندم.
چه خوب که دنیل کتاب نوشت.
خدا پدر و مادر دنیل جی سیگل را بیامرزد که برای ما کتاب نوشت. هیچ وقت سر کلاس داستانک نتوانستم برای جلب رضایت استاد هم که شده داستانکی بنویسم که خوب از آب دربیاد. چرا؟! چرا؟! چرا؟! سرنخ را گرفتم به زبانم رسیدم. روی زبانم نوشته بود موعظه، پند، نصیحت.
اه …آخر چرا من که از نصیحت شنیدن بیزارم. طوری که اگر کسی بخواهد نصیحتم کند میگویم من نمیخواهم نصیحت بشنوم. نمیدانم چرا روی زبانم حک شده، باید، نباید. گفتم کتاب بخوانم درست میشود، شبیه روان درمانگرها شدم. گفتم کتابهای کودک بخوانم که به دخترم نگویم مامان کسی را نصیحت نکن.
آقای دنیل عصب شناس معروفی است. دوستش دارم چون در کتابش گفته ما بزرگترها گناهی نداریم. مغز ما از کودکی از بزرگترها و محیط الگو میگیرد.
اووووه تا دلت بخواد من عمههای نصیحت گو داشتم که بابایم که بچه آخر بودند را خیلی دوست داشتند. من هم بچه اول بودم. عمههایم همیشه به من میگفتند که ما را خیلی دوست دارند و مامان و بابیم باید اینکارها را بکنند، آن کارها را نکنند. ذهنم در سیاهچاله میافتد.
دنیل جان این را هم گفت که به چرخه آگاه شو تا چرخ زندگیت بچرخد.
کتاب را میبندم برای خودم شیر قهوه درست میکنم. مینویسم. مغزم کمی آرام میگیرد. ذهنم نفس عمیقی میکشد. روی زبانم مینویسم عکس قلب میکشم. سکوت میکنم. میبینم. میشنوم. حرف میزنم.
نویسنده میشوم، خانهای بزرگتر میخریم.
دیگر پذیرفتهام استعدادی در نوشتن ندارم و اهل تمرین جدی هم نیستم. اصلاً دیگر دوست ندارم کتابهایی که روی لپ تاپم فهرست کردهام را بنویسم و چاپ کنم. از همان اول هم میگفتم من آدم هنری نیستم، چه برسد داستان بنویسم، ادبی باشم، فیلم بسازم.
میخواهم طلاق بگیرم، خسته شدهام، حس میکنم نمیتوانم خودم باشم. خودم نیستم. یهو مامان میشوم. یاد عشق میافتم. داستانی از خودم مینویسم. خودم را پیدا میکنم. خسته نبودم. چشمانم نمیدید. خودم را یک مامان نویسنده میخوانم. رگ شوق در بدنم قرمز میشود. کارگردان میشوم. آنقدر کات میدهم تا صحنه سبز شود، ارغوانی شود.
این بار با قلم عاشق میشوم.
یک نویسنده میشوم. عاشق تر میشوم.
به بامداد میگویم بیا خانهمان را عوض کنیم. دلم کتابخانهای بزرگتر با کتابهای بیشتر میخواهد و یک استودیوی آهنگسازی خانگی برای تو.
آنقدر مینویسم تا یکدفعه ناغافل از خودم طلاق نگیرم. خوب شد طلاق نگرفتم.
خانه را عوض میکنیم. به همه میگویم: بخاطر بچه خانهای بزرگتر خریدیم. ولی بلافاصله هم میگویم و بخاطر خودم.
خانهی جدید ذهنم را دوست دارم. مینویسم. قلبم شکوفه میدهد.


