سوگ مهاجرت؛ برای آیندهای که نرسید
بین روزهایم گم شده بودم. احساس میکردم فقط باید مهاجرت کنم. فقط همین. فکر میکردم اگر از ایران بروم، اگر برسم استرالیا، یک چیزی در زندگیام سر جای خودش قرار…
بین روزهایم گم شده بودم. احساس میکردم فقط باید مهاجرت کنم. فقط همین. فکر میکردم اگر از ایران بروم، اگر برسم استرالیا، یک چیزی در زندگیام سر جای خودش قرار…
یکی از سؤالهایی که از دل نقدهایی که شنیدهام، همهمهای در ذهنم ساخته، این است: آیا واقعاً آنطور که اغلب مردم میگویند، مهمانی رفتن، رفتوآمد داشتن و سپردن کودک به…
شاید هنر سخنوری، قبل از زبان، از مغز شروع شود تا حالا شده بخواهی چیزی بگویی، اما قبل از اینکه جملهات تمام شود، صدایی در ذهنت بگوید: «نکنه اشتباه باشه؟»…
گاهی آنچه ما را خسته میکند، خودِ اتفاق نیست؛ بلکه نگاههایی است که آن اتفاق را احاطه میکنند. جمعه، خانهی پدربزرگ ملودی جمع بودیم، ملودی فقط دلش میخواست تاببازی کند،…
چرا انسان به شگفتزده شدن نیاز دارد؟ تا مدتها فکر میکردم شوق، یک احساس خوشایند است؛ چیزی که اگر باشد، زندگی زیباتر میشود. اما بعد از تولد دخترم، نگاهم تغییر…
امروز همراه دخترم یک کارتون دیدم. شیر قصه نمیتوانست غرش کند. دوستش، موش کوچولو، هر کاری به ذهنش میرسید انجام داد تا کمکش کند، اما هیچکدام مؤثر نبود. تا اینکه…
تصور میکنم نوشتن و سخن گفتن آگاهانه و عامدانه دو زاویه از مثلث شوق به زندگی هستند. نوشتن و سخن گفتن؛ دو مهارتی که فقط کلمات را تغییر نمیدهند، انسان…