آیا واقعاً از رفتار فرزندمان ناراحت میشویم، یا از نگاه دیگران؟
جمعه در پارک، ملودی فقط میخواست تاببازی کند.
او خجالت میکشید و دوست نداشت کسی به او نزدیک شود. هر بار که کسی بیخبر جلوی تاب میایستاد، بدنش منقبض میشد و اشک در چشمانش جمع میشد.
من کنار او ایستاده بودم، اما همزمان متوجه اتفاق دیگری هم شدم؛ اتفاقی که بیرون از ملودی رخ نمیداد، درون من رخ میداد.
نگاهها…
جملهها…
قضاوتهای ناگفته…
در ذهنم این جمله تکرار میشد: «اگر فکر کنند مادر نالایقی هستم چه؟ اگر بگویند بچهات لوس شده چه؟»
همان لحظه فهمیدم که مسئله فقط آرام کردن یک کودک نیست.
مسئله این است که آیا من میتوانم در میان موج قضاوتها، آرامش خودم را حفظ کنم؟
در کتابهای دکتر سیگل بارها با این مفهوم روبهرو شدهام که حضور، از کنترل مهمتر است. وقتی دستگاه عصبی ما احساس امنیت میکند، میتوانیم حضور داشته باشیم؛ اما وقتی از قضاوت دیگران میترسیم، مغزمان وارد حالت دفاع میشود. در آن حالت، دیگر نه کودک را بهخوبی میبینیم و نه خودمان را.
آن روز، مهمترین تمرین من تاببازی با ملودی نبود.
تمرین من این بود که به خودم یادآوری کنم لازم نیست همه انتخابهای مرا درک کنند.
اگر دخترم احساس امنیت کند…
اگر احساسش دیده شود…
اگر بداند در لحظههای سخت کسی کنارش میماند…
شاید این ارزشمندتر از تأیید گرفتن از کسانی باشد که فقط چند دقیقه از زندگی ما را دیدهاند.
شاید والدگری آگاهانه، قبل از آنکه هنر تربیت کودک باشد، هنر کنار آمدن با ترسهای خودمان است.


