وقتی به یاد آوردم انتخاب کردم که با دخترم از نو متولد شوم، به خودم تلنگر زدم من زندهام و به یاد میآورم، زمان تازه آغاز شده و دلهرههای وقت نداشتن و آب در هاونک کوبیدنهای بیست سالگی معنایش را از دست داده است.
چه زمان نیاز است باز هم به یاد بیاورم؟! وقتی موریانهها به ریشهی نهال خوشحالی و شوق درخت زندگیام حمله میکنند و ذهنم از ترس درهم میپیچد و راه مغزم مسدود میشود. نمیخواهم یخ بزنم. نمیخواهم شعله بگیرم. نمیخواهم ستیزهگری کنم. میخواهم بنویسم و به یاد بیاورم من هر روز متولد میشوم برای ساختن زندگی جدیدم.


