در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید فقط یک انتخاب

فقط یک انتخاب

می‌دیدم نگاهم را.
افتادگی‌‌ گونه‌هایم را در ردپای افکارم، در انتهای ذهن، بوی درماندگی از روزنه‌ای ساطع می‌شد.
تلاش می‌کردم، در تکاپوی رشد.
می‌اندیشیدم، اینهمه سال کجا بودم.
الان کجا هستم!
الان گذشت.
فردا، امروز شد.
و هر روز، روزی آغازیدن گرفت.
سوار بر عقربه‌ی ساعت، فیلم گذشته را مرور می‌کردم.
دویدن و دویدن به دنبال عقربه‌ها،
حس محدودیت زمان در بیست سالگی،
ترس از تمام شدن وقت،
دویدن و دویدن به دنبال رویاها، آرزوها.
حالا سوار بر عقربه متبسمانه می‌رقصم، هنوز چهره‌ی تردید از لابه‌لای شاخ و برگ باغ ذهنم، سایه‌وار می‌گریزد.
گونه‌هایم می‌افتد.
روزی از نو آغاز می‌شود.
کارهایم را کرده‌ام.
دخترم، ملودی در رختخواب لابه‌لای پتوی نرم و عروسکهایش، خوابیده.
بوی گوشت با صدای زودپز در آشپزخانه، می رقصد.
قهوه‌ای می‌نوشم با شیر و کمی شکر، کمی می‌نویسم از بوی درماندگی و خستگی از بایدها و نبایدها، از امید، به خودم دلداری می‌دهم، می‌گویم با خودم مهربانتر باید باشم، کلمه‌ی باید را خط می‌زنم، دوباره یاد تخته‌ی شوم سیاه ستون خوبها و بدهای مدرسه می افتم و صدای معلم که گفت چرا اسم بچه‌ها را در بدها ننوشتی، به خشمم نگاه می‌کنم، لحظه‌ای درنگ می‌کنم، امروز روز جدیدی است بدون ستون خوبها و بدها، به عقربه‌ی ساعت نگاه می‌کنم، لبخند می‌زنم، زبان انگلیسی می‌خوانم.
ناگهان صدای جیغ ملودی یک ساله را می‌شنوم، می‌پرم، سراسیمه به سمت اتاقش می‌روم، او زودتر از من به من می‌رسد، در آغوشم آرام می‌شود.
یادم می‌آید، فقط یک انتخاب دارم.
مسیر آرامش،
انتخاب می‌کنم در جاده‌ی ناهموار رودخانه‌ی شوق قایقم را هدایت کنم، به کناره‌های نیزارهای آشفتگی رسیدم پارو بزنم.
به کناره‌های سنگهای انعطاف ناپذیری رسیدم، حرکت کنم فقط در مسیر رودخانه‌ی زندگی از قلمم پارویی بسازم و پارو بزنم، قایقم حرکت کند.
چه سفری باید باشد.
نویسنده می‌شوم، سفرنامه می‌نویسم.
نویسنده می‌شوم، داستان زندگی‌ام را با شوق معنا می نویسم.

دیدگاهتان را بنویسید