باید اعتراف کنم وقتی میدیدمش و صدایش را میشنیدم که با امیر حرف میزند قند قضاوت در ذهنم آب میشد.
«آخر امیر سه ساله با این گفتگو لجبازتر میشود، برای همین قشقرق بیشتری راه میاندازد.»
میدانستم، دارد تمام سعیاش را میکند، یاد خودم افتادم، اغلب میدانم باید چه بگویم یا چکار کنم ولی حرف دیگری کار دیگری راهش را باز میکرد.
میدیدمش، با لبخند کودکستان را میچرخاند.
میدیدمش با لبخند خستگیهایش را پنهان میکند و به تک تک بچهها سلام میکند.
میدیدمش که با لبخند جواب پدر و مادرها را میدهد.
در دلم تحسینش میکردم، در ذهنم با کاش، واژههایش را تغییر میدادم.
صدایی در سرم گفت: «چقدر سخت است، دانستن و نتوانستن، و گاه ندانستن. ولی زندگی آدمیزاد همین است. گاه در ندانستن و نتوانستن هم بذری میروید که جوانههایش شکوفههای خوشبو میدهند.»
صدایش را شنیدم که گفت: «چقدر پشیمونم که بچهام رو از همون اول مهد نذاشتم و نشستم توی خونه، الان همش بهم چسبیده»
گفتم: «تو انتخاب کردی برای پسرت مادری کنی و این خیلی ارزشمنده»
گفت: «نه، وقتی میبینم بچههایی که از نوزادی مهد بودن، چقدر مستقل هستن، میگم کاش انتخاب دیگهای کرده بودم.»
و ادامه داد که در دو سالگی مادرش را از دست داده بوده و وقتی پسرش به دنیا آمده ترسیده، نکند کودکش را از او بگیرند.
حق داشت.
یادم افتاد به چیزی که دکتر سیگل دربارهی تجربههای حلنشده میگوید؛ تجربههایی که ممکن است سالها بعد، در رابطههای مهم زندگیمان دوباره خودشان را نشان بدهند.
با هم گپ زدیم.
خوشحال بودم که دوستش داشتم.
گاه باید فقط با خودمان مهربانتر باشیم.
چه اشتباه کنیم، چه قضاوت.
آدمیزاد است دیگر.
زندگی رودخانهای است پر از پیچ و تلاطم.
نه همیشه بلدیم کجا برویم، نه همیشه میدانیم چطور پارو بزنیم.
اما شاید همین که پارو را زمین نگذاریم، کافی باشد.


