در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید عروسک بودن یا انسان بودن؟!

عروسک بودن یا انسان بودن؟!

شاید نگاه خصمانه‌ای باشد ولی نگاهی است که در ذهن من دیده می‌شود. عروسک یا انسان؟!
دیدن کودکان به چشم یک عروسک که با آنها بازی کنیم و هرطور دلمان خواست لباس تنشان کنیم؟!
یا دیدن جوهره وجودی انسان بودن کودکان و جایگاه آنها در جهان هستی؟!
دو سال است تصور می‌کنم اغلب انسان‌ها دنبال عروسک هستند. ماجرا از خودم آغاز شد. دوست داشتم گاهی تنها باشم و به کاری که علاقه دارم وقت بگذرانم ولی مادر شدنم یعنی انسانی در دامن من، انسانی سرشار از نیاز و احساس و ناتوان در بیان خود، برخی دوست داشتن‌هایم را زیر و رو کرد.
اغلب فکر می‌کردم نوزاد داشتن و بچه‌ داشتن چقدر سخت است، دیگر نمی‌توانی هر طور دلت خواست بخوری، بخوابی، کار کنی، تفریح کنی، بنشینی پای فیلم یا با لپ‌تاپ کارهایی که دوست داری انجام دهی. ولی کم کم متوجه شدم فرزند داری و فرزند پروری سخت است، توجه به نیازهای فیزیکی اگر چه طاقت فرسا ولی آسان‌تر از توجه به نیازهای عاطفی است. حس کردم نوزاد بودن چقدر سخت‌تر است. گرسنه باشی و نتوانی بگویی من شیر کافی نخورده‌ام. گریه کنی و مامان نداند که چه می‌خواهی و ممکن است عصبانی و کلافه شود و ترس همه جا را پر کند.
بزرگتر می‌شوی نمی‌توانی با کلمات نیازت را بگویی.
کودک بودن سخت است ولی چه کسی به کودکان حق می‌دهد که زندگی طاقت فرسایی دارند.
کودکی هم که بتواند بگوید من گرسنه‌ام آنقدر احساسات خط خطی دارد. آنقدر پذیرش مسئولیت‌های زندگی برایش چالش‌زاست که قدرت بیان آنها را ندارد.
در یکی از کتاب‌های دکتر دن خواندم، کودکان وقتی درگیر احساسات و هیجان می‌شوند و به خواسته‌شان نمی‌رسند احساس بدبختی می‌کنند.
برای بزرگترها مسخره است که برای خواستن یک کاکائو و نرسیدن به آن احساس بدبختی به وجود بیاید، چه رسد به مدرسه و درس و تکلیف و قهرهای کودکانه.
می‌دانی چه زمانی آگاهی‌ام متوجه شد زندگی کودکان سخت است؟!
زمانی که ملودی نوزاد، ملودی چند ماهه، ملودی یکساله، ملودی دوساله را دیدم و کلافه می‌شدم چه کنم.
بارها دیدم بزرگترها دوست دارند با بچه‌ها آنطور که دلشان می‌خواهند بازی کنند. مثلا پدربزرگ دوست دارد نوزادی را که توان ایستادن ندارد ایستاده روی جفت پا، روی دستهای خود نگه دارد و بالا ببرد. عمو دوست دارد برادرزاده به او بوس بدهد. زن عمو دوست دارد بغل شود و خاله دوست دارد … و… و البته بابا و مامان هم، هرکسی چیزی دوست دارد که شاید کودک دوست نداشته باشد.
دوست دارم به این درک عمیق برسم دخترم عروسک نیست، انسان است. انسانی که برای گرسنگی حق دارد گریه کند، برای چالش‌های کودکانه حق دارد دلگیر و ناراحت شود. برای تمام شدن وقت کارتون و سهم کاکائو حق دارد ناراحت و عصبانی شود.
چه کسی می‌گوید بچه‌ها نمی‌فهمند؟!
من دیدم و با تمام وجودم حس کردم ملودی چند ماهه در شکمم با موسیقی می‌رقصید با شادی من پایکوبی می‌کرد و با فکر و حس تولد دوباره‌ی من همچو ماهی در آب سرسره بازی می‌کرد و تاب می‌خورد.
من که می‌گویم کودکان بیشتر از آدم بزرگ‌ها می‌فهمند.
کاش درک کنم کودکان به انرژی زیبای قلبشان وصل هستند و کاش هیچ بزرگتری کودکی را از احساس و بدنش از مغز و قلبش جدا نکند.
کودکان انسان‌هستند.
کاش از انسان‌ها، عروسک خیمه شب بازی نسازیم.

دیدگاهتان را بنویسید