در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید انتخاب

انتخاب

همیشه آرزوهای بزرگی داشتم. آرزوهایی شاید فراتر از تصور. از ارتباط برقرار کردن با هیچ آدمی واهمه‌ای نداشتم. من در شهری جنوبی در ایران، توانایی ارتباط برقرار کردن با هر شخصی که آنسوی مرزها زندگی می‌کرد را داشتم. شاید دلیلی برای ارتباط نداشتم ولی برایم راحت بود به قهرمان فرمول یک پیامی بدهم، یا به کاوه یغمایی خواننده یا هر شخصیتی که جایی برای خود باز کرده است. حتی می‌توانستم پیامم را جوری بنویسم که درصد پاسخ دادنش بالا رود.
می‌دانی از چه سخن می‌گویم: «از اینکه مرزی برایم وجود نداشت.» ایده‌های زیادی را مطرح می‌کردم. زمانیکه مدیر رسانه‌برندها بودم و سناریو می‌نوشتم، سناریوهایی از ذهنم رد می‌شد یا حتی می‌نوشتم که با برندهایی مثل کوکاکولا و برندهای بین المللی قابل قیاس بود. اشکان کارگردانی که در خانه‌ی فیلم کار می‌کرد به من گفت: «خیلی عجیب و غریب فکر می‌کنی. برندهای توی ایران این جلوه‌ها را نمی‌خواهند.» اشکان با شرکتهای بزرگ زیادی کار کرده بود، راست می‌گفت ولی فکر می‌کنم پیش از آن هم زمانیکه از طرف دفتر مرکزی برند ال جی دعوت به همکاری شدم، دلیلش بزرگ فکر کردنم بود. نمی‌دانم. ولی من هیچوقت به آن دفتر نرفتم. شاید ترسیدم. شاید فقط آرزوهای بزرگ داشتم. راستش از سختی‌های بزرگ که تمام زندگی را به خدمت کار می‌گیرند بیزارم.
روی قله‌ی امروز می‌ایستم. به دامنه‌ی گذشته نگاه می‌کنم. خودم را دست بالا می‌گرفتم ولی توانای‌هایم را دست پایین. من توانسته بودم با یک کارفرمای استرالیایی کار کنم. توانسته بودم ارتباط خوب دوستانه و همکاری رضایت بخشی با آن برند داشته باشم. توانسته بودم رزومه‌ی کاری‌ام را جمع و جور کنم و از دولت استرالیا اسسمنت مثبت برای مهاجرت بگیرم. ولی چه اتفاقی در من افتاد که الان در این شرایط جنگی و فشار اقتصادی، روزگاری با آرامش خیال می‌گذرانم. هنوز هم آرزوهای جذاب از جاده ذهنم رد می‌شوند ولی روی آرزوها لنگر نمی‌اندازم و ذهنم خانه‌ی ابدی‌شان نیست.
نمی‌دانم معجزه‌ی قلم است. گول زدن خود است. ناچاری و پذیرفتن است یا یافتن و انتخاب کردن.
نوشتم و مسیر دلم را گرفتم. به خانه‌ی خود رسیدم. به اتاقی که صدای خنده‌های خودم و دخترم از آن شنیده می‌شود.
این بار هم می‌ترسم. از محیط و بستر رشد ملودی. از شهر و کشوری که شایسته‌ی زیستن انسان نباشد. پر از تشویش و اضطراب. ولی دلم به خودم گرم است و به ملودی که آینده‌اش را فراتر از مرزها می‌سازد آنطور که جوهره‌ی آرام درونش رقم بزند.
انتخاب کردم خودم را به آب و آتش نزنم که دخترم را در خیابان‌های ملبورن و سیدنی بچرخانم و بگویم دخترم اینجا محیط زندگی توست پس باید شاد باشی. چون همه چیز هست. زیبایی، مدرنیته، صنعتی و هر چیزی که برای کسانی که در ایران زندگی می‌کنند، آرزوست.
انتخاب کردم بستری شوم برای رشد، جزیزه‌ای خاکی گرم برای رشد درخت زندگیم. انتخاب کردم محیطی شود برای انتخابگری. کشتی امنی که به ملوان اجازه دهد، مسیرش را خودش انتخاب کند.
انتخاب کردم به دخترم بگویم ما انسانهایی محدود در جهانی نامحدود هستیم و تو حق انتخاب داری و می‌توانی فراتر از مرزها بیاندیشی.

دیدگاهتان را بنویسید