در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید رشد

رشد

به تو نگاه می‌کنم…
و دلم می‌خواهد زمان را با دستانم نگه دارم.
لحظه‌ها را سنجاق کنم به واژه‌ها،
تا هیچ‌وقت از من جدا نشوند.
به تو نگاه می‌کنم
و حس می‌کنم بندهای نامرئی تن باز می‌شوند؛
با تو، دوباره متولد شده‌ام.
دوباره متولد می‌شوم.
هر روز برایت یک قصه‌ی تازه است.
یک کشف تازه.
یک «من می‌توانم» تازه.
می‌گویم:
«بزرگ شده‌ای…
می‌توانی از صندلی دستشویی استفاده کنی.»
با تردید نگاهم می‌کنی.
تلاش می‌کنی.
می‌گویم:
«بزرگ شده‌ای…
دیگر نیازی به شیشه‌شیر نداری.»
و ناگهان
اخم‌هایت فرو می‌روند در هم.
سرت را روی بالش می‌گذاری،
بدنت جمع می‌شود،
و با صدایی که هنوز بوی نوزادی می‌دهد
می‌گویی:
«کا کا…» و فقط شیشه شیرت را می‌خواهی.

و من
در همان لحظه
تلنگرخوران…
درمی‌یابم
شاید «بزرگ شدن»
برای من افتخار است،
اما برای تو
از دست دادنِ یک نقطه‌ی امن.
با خودم می‌گویم:
نکند دارم تو را هل می‌دهم
به سمتِ ترسی که اسمش را گذاشته‌ام بزرگ شدن؟ یا حتی رشد!
بدن کوچکت
دل کوچکت
چقدر ظرفیت این همه تغییر را دارد؟
آیا توان دارم شکیبا باشم به بودن، به بودن نقطه‌ی امنی برای تو.
برای رشد
تا با قدم‌های کوچکت شادمانه قدم برداری و استوار شوی؟
و بعد به خودم نگاه می‌کنم…
این زندگیِ به ظاهر ساده‌ی مادری
چقدر پیچیده است.
چقدر پر از تضاد.
یک لحظه
با تو در باد می‌دوم،
می‌خندم،
آزاد و رها.
لحظه‌ی بعد
خسته،
کلافه،
در جست‌وجوی چند دقیقه سکوت.
چرا کارهایی که باید انجام دهیم این‌قدر سخت‌اند؟
و چرا اگر انجامشان ندهیم،
باز هم سخت‌اند؟
خوانده‌ام مغز با مسئله‌ها رشد می‌کند.
پس لابد ما هر روز داریم رشد می‌کنیم…
تو با دل کوچکت،
من با دل بزرگ اما لرزانم.
شاید مسئله‌های زندگی سخت نیستند.
شاید
اسمِ دیگرِ عشق‌اند.
و عشق
همیشه
کمی دل‌لرزه دارد.

#با_دخترم

دیدگاهتان را بنویسید