ساعت از دو و نیم ظهر گذشته است. سکانسهای کروماکی مختلف و سکانسهای دکورچینی با کافه همه ضبط شدهاند. خسته هستم ولی میخواهم فیلمها را کامل کنم تا بگویم فیلمهایی با اسپانسر برند ولی با هدف تغذیه سالم کودکان ساختهام. رویایم این است که قرار است این فیلمها در فیلیمو پخش شود. حالا میخواهم صدای مهدخت سه و نیم ساله را ضبط کنم. تمام تلاشم را میکنم که او انرژی برای ضبط صدا داشته باشد. مهدخت میگوید: «عمه من قوی نیستم.»
سرم در سیاهچاله میافتد، آخر چرا این بچه میگوید من قوی نیستم! موسیقی کوسه در ذهنم پخش میشود، صدایی هولناک میگوید اگر بزرگ شد و شاد و قوی نبود چه!
دست از کار میکشم. میخواهم همه چیز خوب باشد. میخواهم برنامه بچهها را مدیریت کنم. مهدخت را بغل میکنم. در همهمه رفتن و رسیدن متوجه حال و احساساتم نیستم. بالاخره به خانه میرسیم. و هنوز سر من در سیاهچاله به دور مدار افکار متلاشی شدهی ذهنم میچرخد.
روزها میگذرد. بارها و بارها دیالوگ مهدخت را مرور میکنم که گفت: «من قوی نیستم.» زمان سپری شد، ولی یافتم او درست میگفت و من پشت نقاب قوی بودن، باختهام.
زمانی که مه دخت در شکم مادر در تکاپوی رشد و تکامل و ورود به جهان هستی بود، بارها با او حرف میزدم، برایش نامه مینوشتم و در روزنامه چاپ میکردم. دلم میخواست با قویترین صدا بگویم: «مهدخت زیبای هستی، قلب جهان به عشق تو میتپد، همچون قلب من، بابا و مامان و همهی آنها که مشتاق دیدنت هستند.»
مه دخت قهرمان زندگی من شد. دختری که به قدرت دستها و پاهای کوچکش و خستگی و نیازش به استراحت ایمان داشت. حس میکنم کودکان بهترین قهرمانان خود بودن هستند، اگر آنها را از خودشان جدا نکنیم. اگر درک کنیم و از آنها نخواهیم نقشی که به آنها میدهیم را در زندگی واقعی اجرا کنند. چه کسی گفت حقیقت تلخ است. من میگویم حقیقت شیرین است. حقیقت این است که نیازی نداریم همیشه قوی باشیم، ما انسانهایی محدود در جهانی نامحدود هستیم. حقیقت شیرین است به شیرینی خندههای مهدخت که در کمال زیبایی و وقار خودش بود. پر راز و رمز و شگفت انگیز.
چهار سال از آن روز گذشت. سریع یا کند، نمیدانم ولی میدانم آن روز فکرش را هم نمیکردم مادر شوم. یکسال و نیم بعد مادر شدم.
قشنگترین جمله در وصف ملودی را از زبان مهدخت شنیدم. وقتی برای اولین بار ملودی را دید و گفت: «چقدر قشنگه!»
{"sha1":"4282b0e48d9d139bbcc2184945f25ccec7800262","ext":"jpg"}


