در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید دوست دارم بخوابم

دوست دارم بخوابم

حس می‌کنم در مرکز میدان‌های مغناطیسی مانده‌ام. نهالی کنارم کاشته‌ام. دل خوش به نهال با موسیقی صدای پرندگان به آسمان چشم دوخته‌ام. در رویا فرو می‌روم. پا را از میدان فراتر می‌گذارم. پایم در مغناطیس خارج از دایره‌ی امن گز گز می‌کند. با خودم می‌گویم پا را فراتر بگذار از میدان که بگذری از گز‌گز‌ها گذشته‌ای، رها می‌شوی. در سرم پارازیت می‌بینم. سیاه و سفید. خط خطی. در جایی بین دو نمیکره‌ی مغزم می‌نشینم. از پا را فراتر گذاشتن می‌ترسم. به دایره برمیگردم، کنار نهال می‌نشینم. به صدای موسیقی گوش می‌دهم. روبروی قلبم می‌نشینم. تپش‌های قلبم را نوازش می‌کنم. درد پاهایم، گز گز دستانم، دودی که از سرم بلند می‌شود. دوست دارم بخوابم.

شاید فردا دوباره از میدان خارج شوم.

دیدگاهتان را بنویسید