مدتی است که با خود میاندیشم با پنجرههای خانهمان خداحافظی کنم. پنجرههایی رو به طلوع، پنجرههایی رو به ماه، پنجرههایی پر از لحظههای بودن با ملودی و دیدن باران، پنجرههایی برای دیدن صاعقه، پنجرههایی رو به درختان، پنجرههایی برای آرام شدن، پنجرههایی برای لحظههای سکوت من و ملودی، دیدن درختان، شمردن درختان نخل که هنوز در خانههای ویلایی استوار مانده بودند. پنجرههایی برای پیدا کردن بلند قامتترین درخت نخل. پنجرههایی برای بازی «چه میبینی» من و ملودی.
خانهمان را دوست دارم. ده سال زندگی. ولی مشتاقم به خانهی جدید بروم. دل کندن از پنجرهها، پنجره اتاق ملودی، پنجره اتاق خواب، برایم کمی غم انگیز است. دیگر این پنجرهها را ندارم.
خیال نکن، همیشه با این پنجرهها مونس بودهام. ده سال پیش که به این خانه آمدیم، بامداد از پنجره به خورشید نگریست و گفت: «طلوع از پنجرههای این خانه زیباست». شگفت زده شدیم. طلوع را یادم رفت. خانه نبودم که از پنجرهها آب سرازیر شد داخل، عصبانی شدم. شیشهها را شکستیم. پنجرهی یه لا قبا را دو جداره کردیم، خیالمان آسوده شد. دیگر شبها سر و صدا آزاردهنده نبود. دیگر خاک و باران به راحتی داخل خانه نمیشد. هنوز هم صدای موتور و ماشین و همهمههای خیابان شنیده میشود. گاهی آرزو میکنم صدایی بیدارم نمیکرد. سالها پنجرهها بودند، من نبودم که ببینمشان. گاهی کنار پنجره میرفتم ولی داستانی پیدا نمیکردم. میگفتم: «ای کاش برای همیشه پنجره چوبی اتاق صخرهای هتل لاله کندوان را داشتم تا لب پنجره بنشینم و به درختان و گلها نگاه کنم و بنویسم». نمیدانستم از چه بنویسم. فقط حس پنجره چوبی با دیوار صخرهای با منظره مرتفع را دوست داشتم. نمیدانم چه حسی به من میداد فقط میدانم خوب بود. بیش از دو سال است که از کارم استعفا دادهام. ملودی در شکم من، هر روز صبح به شوق یوگا و دیدن درختان صبح زود بیدار میشدم، دوست داشتم طلوع را ببینم. کمی بعد دیدن طلوع تکراری شد. کمی بعد ملودی به دنیا آمد و یوگا و زل زدن به درختان جای خود را به تحولی در جهان هستی داد. مثل لحظهی مه بانگ، که جهان از هیچ گسترده شد و جهان هستی با فضایش متولد شد. انرژی در فضا چرخید. پیش از این پنجرهها انرژی نگریستن نداشتند. میدیدم ولی نمیدیدم. ملودی در جهان هستی متولد شد و پشت پنجرهها رنگین کمان در آسمان تاریک شب بین ستارهها پل زد.
میتوانم بنویسم. میتوانم داستان زندگیام را بنویسم. میتوان از معنا بنویسم.از تولد، از رشد، از همهمه، از تحول، از سکوت، از قایقی در رودخانهی زندگی.
میخواهم به پنجرهها بگویم، همینجا در همین خانه بمانید. من و داستان پنجرهها، من و ملودی تا ابد هم کوک با جهان هستی در فضا ادامه داریم.
نمیدانم در خانهی جدید چه معنایی مییابم. میدانم جریان دارم.


