دیشب ساعت یازده شب، چشمانم را بسته بودم و مستندی که اخیراً دیده بودم از پرده پلکهایم رد میشد.
من در دی ماه ۱۴۰۴، در حال سوگ، سوگ ناکامی از مهاجرت، هزینه و وقتی که صرف شد، انتخاب من به ماندن، تردید من به ماندن و رفتن، دخترم، هویت، عشق، خانواده، سوگ و فقدان و دوری، چه بدست میآورم؟ میخواهم بروم چون باید؟! یا فکر میکنم باید رفت که بگویند، رفت، خوش بحالش؟! اگر این سفر طولانی مثل درآوردن کلاه فضانوردی خارج از سفینه باشد، چه! دارم خودم را گول میزنم یا پیدا میکنم؟!
رها از سردرگمی، خوشحال از تغییر خانه، امیدوار به ساختن تجربههای جدید در همین شهر در خانهای جدید.
جنگ. تردید. اضطراب. بالا رفتن آمپر ترس از آیندهی ملودی، توقف جریان قصه قصه مدرسه نویسندگی، قطع شدن کوچکترین و بزرگترین دلخوشیها، سوگ سوگ.
سفر، طبیعت، کوه، درخت، پهناوری آسمان به دور کره زمین، مورچهها، تلاش مورچهها به لانهسازی، پروانه، حلزون، خنده، گاو، بز، ببعی، بازی، تاب تاب بازی، سرسره بازی با ملودی، دریا، ساحل، سردرگمی، خنده، سرپناه، زندگی زیباست.
دنبال کردن توجه، آگاهی، تردید، جستجو، موسیقی کوسه، ملودی، آرامش، کتاب، نوشتن، خواندن، رقصیدن، تأمل در آموختهها، بازی، قصه، قصه، زندگی با قصه قصه.
حالت بقا، تصمیم به انتشار، دسترسی نداشتن به تمام نوشتههایی که شبها با بیداری نوشتم تا روزی منتشر کنم و در داک گوگل گوشی خفه شد. فقدان تلگرام.
کلافه از صبر، از ویرایش، گنگ شدن واژهها در ذهن. دلخسته از ذهن نگاری.
تصمیم.
شروع دوباره نوشتن. به یاد آوردن. هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر… .
حیاتی دیگر، از نو نوشتن.
رها از وسوسههای ویرایش گونه منتشر کردن.
شاید آغاز راهی برای یاد گرفتن جدی نوشتن. آرزوی نوشتن کتابی که در ذهن نوشتم. رها از ایده و کمال، برای رهایی نوشتن.
#روزمره_نویسی
#پندارهای_سردرگم_ذهنی


