پس از عبور از فراز و نشیب امواج پر تلاطم زندگیم بر آن شدم که تا به لنگرگاه انسجام برسم و تمرکز و حواسم را فقط روی نویسندگی و سخنوری متمرکز کنم و در حوزه برندینگ پروژههای اضافی کاری را ببندم و فقط روی سناریونویسی و فیلمسازی برند فوکوس کنم. تازه به موفقیتهایی رسیده بودم، انگار کشتی زندگیم وسط امواج پر تلاطم خوشحال بود که سو سو فانوس دریایی را برای رسیدن به مقصد پیدا کرده.
پایان سال ۱۴۰۱ بود و من یک رویداد عالی برگزار کرده بودم و یک فیلم صنعتی خفن ساخته بودم. همه چیز و همه کس به تشویق من مشغول بود. چقدر جذابتر میشد دورههای آموزشیام را هم با ایدههای خاصی که داشتم اجرا میکردم.
سال ۱۴۰۲ رسید، حالا دیگه ده سال از زندگی مشترک من و بامداد میگذشت و اولین بار بود که از بامداد خواستم برای سفر ضروریش به اصفهان برای دیدن مادربزرگش، تنها به سفر بره. حس میکردم اینطور حتی میتونم بهتر روی برنامههایی که دارم تمرکز کنم. همه چیز داشت برای برگزاری بزرگترین مراسم افتتاحیهای که در پیش داشتم، اجرای پلن برندینگ و تبلیغات ۳۶۰ درجه و ساخت تیزرهای مختلف و خصوصا تیزر برای صدا و سیما خوب پیش میرفت. با اینکه از فعالیت در حوزه تبلیغات به نوعی متنفر بودم و بیشتر ترجیحم روی رسانه و سردبیری محتوای رسانه بود، کارم را خوب انجام میدادم و با خودم میگفتم، بهر حال این موقعیتیه که من توی این شهر یعنی اهواز بدست آوردم تا بتونم بخشی از ایدههام را بصورت حرفهایتر بسازم.
حالا دو تا سایت داشتم که یکی برای انجام فعالیتهای کاریم و سایت دیگه را با نام شخصیام برای انتشار داستان و نوشتن درباره فیلمها فعال بود.
انگار همه چیز داشت درست پیش میرفت ولی این مقصد، مقصد مرگ بود.
من مردم.
مرگ نه از نوع سیاه، نه باشیون و زاری. بلکه مرگی که هر روز در اشعار مارگوت بیکل میخواندم و زمزمه میکردم.
هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر…
ولی هیچ وقت به این مرگ و تولدی که مرا در بر گرفت، لحظه ای نیاندیشیدم.
من با اینهمه ابر ایده و حرکاتهای اسپدگونه روی آتش، حالا دیگر از ایدههای پوچ و ناب و دویدنها برای رسیدن به واژه هویجگونه موفقیت به وجد نمیآمدم.
چون من مادر شده بودم و قلبی درون من شروع به تپیدن کرده بود. شوکه شدم. برای برند نایک هم کلی ایده و پلن داشتم ولی برای مادر شدن هیچ برنامهای نداشتم.
روزنهای، شکوفهای در من بود، در تکاپوی انسان شدن.
آیا من میتوانم برای او مأمن و یاوری باشم؟
جویای راه خویش باش
از اینسان كه منم.
در تكاپوی انسانشدن.
در میان راه،
دیدار میكنیم
حقیقت را،
آزادی را،
خود را.
در میان راه،
میبالد و به بار مینشیند
دوستییی كه توانمان میدهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه ما؛
تو،
و من.
و بارها و بارها با خودم اشعاری را زمزمه کردم.
میخواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود.
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته
یكی شوم.
حس میكنم و میدانم
دست میسایم و میترسم
باور میكنم و امیدوارم
كه هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد.
میخواهم آب شوم
در گستره افق
آن جا كه دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود.
من مادر شده بودم و دریافتم که هیچ چیز به اندازه دختری که درون من به رقصی زیبا درآمده و در تکاپوی حضور در دنیاست، زیبا نیست.
استعفا دادم، و اگر چه سخت با استعفام موافقت شد، ولی یکی یکی شروع کردم به بستن درهای ازدحام. من که چند سالی بود به دنبال مینیمالیسم راه افتاده بودم تا برای خودم زندگی متمرکز و سادهای بسازم. هنوز از شلوغی رنج میبردم. هنوز نمیتونستم از ته دل شاد باشم.
از سال ۹۹ و آشنایی با دوره نویسندگی و حضور در دورههای نویسندگی شاهین کلانتری، شرکت در کارگاههای اول صبح و بعد از ظهرهای جمعه برام تبدیل به دلخوشیترین وقتهای زندگیم شده بود، هر بار که شاهین کلانتری در کارگاههاش میپرسید دوست دارید به دیگران چی بگید، دوست دارید در چه زمینهای رشد کنید و الهام بخش باشید، من میگفتم شاد بودن در زندگی با راهکارهای ساده، اما عملا خودم نمیتوانستم شاد باشم. خودم نمیتوانستم از درون احساس رهایی داشته باشم. همیشه انگار باید کاری انجام میدادم و در حال فرار از انجام خیلی کارهای ساده روزمره بودم، مثل آشپزی، که مهمترین بخش زندگی آدمها برای رسیدن به بدنی سالم و تندرست است.
چه اتفاقی در من افتاد ولی نوشتن را جدیتر گرفتم. نوشتن نه برای نوشتن مقالات نصف و نیمه با نگرش کمالگرایی و رها کردن و انتشار نکردنشان.
نوشتن فقط برای ساختن پل طولانی تر و عمیقتر برای ارتباط با درونم.
من مادر شدم، حالا باید بیشتر مینوشتم. شروع کردم به خواندن کتابهای داستانی و انبار کتابهای تخصصی برای رسیدن به کمال کاری را رها کردم. خواندم و نوشتم. و برای اینکه احساس پوچی و بیهدفی نکنم، شروع کردم به خواندن زبان انگلیسی، موضوعی که بارها و بارها آن را شروع کرده بودم و در شلوغیهای روزمره رها کرده بودم.
زمانیکه شروع کردم به خواندن زبان انگلیسی متوجه شدم چقدر ذهنم شبیه به کوه آتشفشان است و تمایل به فوران شدن دارد. نمیتوانستم روی جملات و کلمات متمرکز شوم. هزاران حرف و خاطره مضحک در ذهنم رژه میرفت.
ای بابا اینهمه کتاب خواندن و یعنی کار کردن روی توسعه فردی چرا کمتر به کارم میآید. چرا هنوز ذهنم پای سبزی پاک کردن همسایه مینشیند و حرف میزند و وراجی میکند.
چرا نمیتوانم زبان بخوانم.
بارها به اشتیاق داشتن فکر میکردم و از خودم میپرسیدم چه چیزی برای من خیلی اشتیاق آور است؟ آنقدر که از خواب ناز صبح بزنم و مثل باشگاه ۵ صبحی ها من هم ۵ صبح بیدار شوم.
چه چیزی آنقدر در من اشتیاق ایجاد میکند که در اوج خستگی شاد باشم؟ اصلا کلا شاد باشم؟ من دوست داشتم باور داشته باشم که همه انسانها میتوانند با شوق بخوابند، و با شوق از خواب بیدار شوند، برعکس حرفهایی که از دوست و همکار میشنوم که «دیشب با
«استرس خوابیدم، صبح با استرس از خواب پریدم
اما چگونه با اشتیاق زندگی کنیم؟
شوق من کجاست؟
شروع کردم به نوشتن و ارتباط بیشتر با خودم، شروع کردم به سفر به دور دنیای خودم. شروع کردم به نوشتن و با قلم باغچه ذهنم را هرس کردم تا بستری برای رویش گلی زیبا باشد.
حالا من به خودم قول دادهبودم خودم را هم آبستن باشم و به دنیا بیاورم. ولی همواره سوالاتی در ذهنم رژه میرفت و من مینوشتم.
بالاخره در دی ماه ۱۴۰۲ ملودی من متولد شد و من هم.
ملودی برای من ملودی شوق بود.
ملودی شوق زندگی دوباره و کشف دنیا با ملودی
من از استعفا دادن و مرگ فعالیتهای زیادی و حتی مهمترین پروژههای کاری خوشحالم، چون شوق دارم. شوق کشفی جدیدتر برای محیط سازی. شوق زندگی رهاتر برای کنار ملودی بودن. شوق رشد ملودی برای کشف دنیای زیبایش.
هر مرگ اشارتیست؛
به حیاتی دیگر
اینهمه پیچ،
اینهمه گذر،
اینهمه چراغ،
اینهمه علامت!
و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفایی كه مرا
و تو را
به سوی هدف
راه مینماید.


