مسابقه شروع شد .نگاه پدر از جلوی چشمانش گذشت . غلبه بر حریف دیوانه تاز در همین مسابقه کافی بود تا بتواند به رکورد جهان دست یابد . سرعت گرفت . مطمئن شد از حریف یکه تازش که برای کسب اولین قهرمانی اش می جنگند، فاصله گرفته باشد. ناگهان ماشین حریف به عقب ماشینش برخورد کرد و او را از مسیر منحرف کرد. بی سبب نبود به حریفش تازنده دیوانه می گفتند. اما او هم اهل تسلیم شدن نبود. سرعت گرفت و سریع به مسیر مسابقه برگشت و با قدرت ادامه داد. حالا دیگر یکه تاز مسابقه شده بود. نگاه پدر ظاهر شد .
پدر تنها کسی بود که به او آموخته بود تسلیم نشود.
مادر ساک خود را بست و خانه را ترک کرد.
پدر لبخندزنان به سویش آمد.
- ایلیا بابا میدونی که مامان و بابا هر دو به یک اندازه دوستت دارن.
- بابا ، پس چرا مامان رفت ؟
- مامان رفت چون من و مادرت نمیتونستیم باهم زندگی کنیم .
- چرا نمیتونستید باهم زندگی کنید .
- چون حرف همدیگر رو نمیفهمیدیم .
- چرا من حرف تو رو میفهمم؟
پدر سکوت کرد .
- شاید یه روزی حرف هم رو نفهمیم و شاید هم تا ابد حرف همدیگه رو بفهمیم.
پدر در زندگی یک هدف داشت . وجود جامعه ای برابر ، به دور از تبعیض های نژادی و مادر عاشق پدر بود . او هیچگاه به رنگ سیاه پوست پدر توجهی نمی کرد و با او ازدواج کرد .
خاله سارا همیشه با پدر بحث می کرد . خاله سارا معتقد بود سفید پوست ها نژاد برتر هستند . پدر دربرابر عقیده او نمیتوانست خاموش باشد. خاله سارا می گفت سیاه پوست ها فقط برای کارهای عضلانی و کارهایی که قدرت بدنی بالایی دارند مناسب هستند و بهتر است بپذیرند که خدا آنها را برای کارهای قدرتی آفریده است نه کارهای فکری و مدیریتی ، پس نباید وارد سیاست و مدیریت شوند .
پدر نمیخواست رئیس جمهور شود . او میخواست حق تفکر برای هم نژادانش قائل شود .
خاله سارا گفت :
- ایلیای عزیزم بیا پیش خاله ، مامان برای دیدنت لحظه شماری میکنه.
- خاله چرا مامان برای دیدن بابا لحظه شماری نمیکنه؟
- آخه مامان و بابا دلشون برای هم تنگ نمیشه.
- چرا مامان دلش برای من تنگ میشه ولی برای بابا نه؟
- چون مامان و بابا حرف همدیگه رو نمیفهمن!
- مگه حرف زدن چیه ؟! که نمیتونن حرف همدیگه را بفهمن؟
خاله سارا گفت :
- بزرگ که شدی خودت میفهمی…
الان بزرگ شده بود . فهمیده بود بابای سیاه پوست و مامان سفید پوست زبان هم را میفهمند ، آرمان ها و اهداف همدیگه رو نمیفهمن. فهمیده بودن دوست داشتن کسی یعنی او را با تمام آرامان ها و اهدافش دوست داشته باشی . فهمیده بود دوست داشت خودخواهانه تبدیل به تنفر می شود . فهمیده بود دوست داشتن اسارت نیست .
هدف ، آنچه در این مسابقه بیش از هرچیزی براش ارزش داشت . به او میگفتند چون مادرش سفید پوست است او سیاه پوست نیست و دورگه هست. ولی خودش اعتقاد داشت : اگر نژادی وجود داشته باشد مانند پدرش سیاه پوست است.
سی سال از جنگ های سیاسی سیاه پوستان گذشته بود . ولی این مردم بودند که بیشتر به تفکرات نژدای اعتقاد داشتند.
نمیدانست میخواهد رکورد جهان را بشکند تا بر یک سفید پوست غلبه کند . یا رکورد جهان را برای کسب موفقیت به نام خود ثبت کند.
نمی توانست انکار کند ، آدم هایی که سر راهش سنگ انداخته بودند زیاد بود ولی الان در این مسابقه آخر با فاصله زیاد از حریفش فاصله گرفته بود و فقط 5 دقیقه تا کسب قهرمانی و ثبت رکورد جهان به نام خودش فاصله داشت.
مدیر تیم در گوشی اش زمزمه کرد ، احتیاط کن در مسیر مسابقه تصادف شده است و رانندگان باید از سرعت خود بکاهند.
زمان متوقف شد تا لاشه های ماشین تصادفی از مسیر خارج شود . همه ماشین ها پشت سر هم قرار گرفتند تا مسابقه از نو آغاز شود. پرچم هشدار پایین آمد . به سرعت شروع به تاختن کرد ولی ماشینش دیگر توان اولیه را نداشت. فقط یک دقیقه تا پایان مسابقه باقی بود . یکه تازه دیوانه مادام در پی سبقت گرفتن بود . او هم نمیتوانست قبول کند بعد از اینهمه مسابقه و اختلاف فاصله با حریف ، حریف آنقدر به او نزدیک شده است . ماشینش دیگر قدرت نداشت . حریف سبقت گرفت و سی ثانیه بعد از خط اول عبور کرد.


