چرا انسان به شگفتزده شدن نیاز دارد؟
تا مدتها فکر میکردم شوق، یک احساس خوشایند است؛ چیزی که اگر باشد، زندگی زیباتر میشود.
اما بعد از تولد دخترم، نگاهم تغییر کرد.
ساعتها فقط تماشایش میکردم.
برای او، همه چیز تازه بود.
حرکت نور روی دیوار… صدای پرندهها… برگ درختی که با باد تکان میخورد… صورت آدمها…
او به چیزهایی خیره میشد که من سالها بود دیگر نمیدیدم.
با خودم فکر کردم: چه بر سر ما آمده است که دیگر از جهان شگفتزده نمیشویم؟
بعدها در کتابهای دکتر دن سیگل، پاسخی پیدا کردم که نگاه مرا عوض کرد.
نوزاد با تمام وجود در لحظه حضور دارد. هنوز اسیر داستانهایی که ذهنش درباره دنیا ساخته نیست. تجربههای گذشته، قضاوتها و پیشفرضها هنوز مانند فیلتری بین او و جهان قرار نگرفتهاند.
به همین دلیل، هر تجربه برای او یک کشف است.
هر صدا، هر رنگ، هر لمس، دعوتی برای یادگیری است.
این یعنی شوق، چیزی نیست که بعدها به ما اضافه شود.
شوق، بخشی از طبیعت اولیه ماست.
البته مغز انسان برای ترس هم ساخته شده است؛ ترس به ما کمک میکند زنده بمانیم. اما وقتی احساس امنیت میکنیم، مغز تنها به بقا فکر نمیکند؛ میخواهد یاد بگیرد، ارتباط برقرار کند، بازی کند و جهان را کشف کند.
شاید به همین دلیل است که وقتی دوباره شگفتزده میشویم، احساس میکنیم زندهتر شدهایم.
شگفتی فقط یک احساس نیست؛ راهی است که مغز از طریق آن رشد میکند، ارتباط میسازد و خودش را یکپارچهتر میکند.
«کودک جهان را از پشت حافظههایش نمیبیند؛ او جهان را برای اولین بار میبیند.»
رشد، یعنی دوباره یاد بگیریم جهان را ببینیم؛ نه فقط آنچه را که ذهنمان درباره جهان تعریف میکند.


