در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید وقتی سخت‌ترین بخشِ والدگری، نگاه دیگران است

وقتی سخت‌ترین بخشِ والدگری، نگاه دیگران است

گاهی آنچه ما را خسته می‌کند، خودِ اتفاق نیست؛ بلکه نگاه‌هایی است که آن اتفاق را احاطه می‌کنند.

جمعه، خانه‌ی پدربزرگ ملودی جمع بودیم، ملودی فقط دلش می‌خواست تاب‌بازی کند، دوست نداشت کسی به او نزدیک شود. اگر کسی می‌خواست با شکلک درآوردن یا حرف زدن با او بازی کند، جیغ می‌کشید. احساس کردم ملودی احساس خجالت دارد و می‌خواهد تاب بازی کند و کنار من احساس امنیت خودش را حفظ کند. دوست نداشت من حرف بزنم یا حتی بابا او را تاب دهد. احساسات من هم خط خطی شده بود ولی به خودم یادآوری کردم نترسم، از قضاوت شدن نترسم و احساس ملودی را بپذیرم، کنارش حضور داشته باشم و با بازی و گفتگو او را همراهی کنم. برای من، مهم‌ترین کار این بود که احساسش را ببینم؛ کنارش بمانم و به او فرصت بدهم تا با امنیت، دنیای اطرافش را تجربه کند.

اما در همان لحظه، چیزی درون من هم فعال شد.

نگاه‌هایی که بوی ترحم می‌دادند. حرف‌هایی که ناخواسته حس تحقیر را زنده می‌کردند. جمله‌ای مثل «بیچاره فاطمه…»

وقتی کسی بدون توجه، جلوی تاب می‌ایستاد و ملودی می‌ترسید و گریه می‌کرد، ناراحت می‌شدم. وقتی گفت‌وگوها فقط درباره‌ی ظاهر، مو، لباس و به‌خود رسیدن بود، برای لحظه‌ای احساس کردم دیده نمی‌شوم؛ انگار دلم می‌خواست بلند بگویم:

«من هم هستم.

من هم فکر می‌کنم.

من هم یاد گرفته‌ام.

و من آگاهانه این مسیر را انتخاب کرده‌ام.»

آن روز فهمیدم آرام ماندن، فقط مدیریت احساسات نیست.

آرام ماندن یعنی از قضاوت دیگران نترسم. نترسم که شیوه‌ی تربیت فرزندم برای همه قابل درک نباشد. نترسم که مرا مادری نالایق بدانند یا کودکم را با برچسب‌هایی مثل «لوس» قضاوت کنند.

برای من، اولویت چیز دیگری است.

اولویت من این است که احساسات دخترم را بپذیرم، در کنارش حضور داشته باشم و در همان حال، خودم را هم در «دایره‌ی آرامش» نگه دارم.

شاید بلوغ واقعی والدگری از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از جایی که به جای تلاش برای جلب تأیید دیگران، حضورمان را به فرزندمان هدیه می‌دهیم.

و هر بار که این انتخاب را می‌کنیم، نه فقط کودکمان، بلکه مغز و قلب خودمان هم امنیت بیشتری را تجربه می‌کنند.

بالاخره بازی و همراهی جواب داد و ملودی کم‌کم یاد گرفت با بازی کردن با بقیه احساس شادی کند.

ولی مهمترین سوال در ذهنم نقش بست.

آیا واقعاً از رفتار فرزندمان ناراحت می‌شویم، یا از نگاه دیگران؟

جمعه، ملودی فقط می‌خواست تاب‌بازی کند. او خجالت می‌کشید و دوست نداشت کسی به او نزدیک شود. هر بار که کسی بی‌خبر جلوی تاب می‌ایستاد، بدنش منقبض می‌شد و اشک در چشمانش جمع می‌شد.

من کنار او ایستاده بودم، اما هم‌زمان متوجه اتفاق دیگری هم شدم؛ اتفاقی که بیرون از ملودی رخ نمی‌داد، درون من رخ می‌داد.

نگاه‌ها… جمله‌ها… قضاوت‌های ناگفته…

در ذهنم این جمله تکرار می‌شد: «اگر فکر کنند مادر نالایقی هستم چه؟ اگر بگویند بچه‌ات لوس شده چه؟»

همان لحظه فهمیدم که مسئله فقط آرام کردن یک کودک نیست.

مسئله این است که آیا من می‌توانم در میان موج قضاوت‌ها، آرامش خودم را حفظ کنم؟

در کتاب‌های دکتر سیگل بارها با این مفهوم روبه‌رو شده‌ام که حضور، از کنترل مهم‌تر است. وقتی دستگاه عصبی ما احساس امنیت می‌کند، می‌توانیم حضور داشته باشیم؛ اما وقتی از قضاوت دیگران می‌ترسیم، مغزمان وارد حالت دفاع می‌شود. در آن حالت، دیگر نه کودک را به‌خوبی می‌بینیم و نه خودمان را.

آن روز، مهم‌ترین تمرین من تاب‌بازی با ملودی نبود.

تمرین من این بود که به خودم یادآوری کنم لازم نیست همه انتخاب‌های مرا درک کنند.

اگر دخترم احساس امنیت کند… اگر احساسش دیده شود… اگر بداند در لحظه‌های سخت کسی کنارش می‌ماند…

شاید این ارزشمندتر از تأیید گرفتن از کسانی باشد که فقط چند دقیقه از زندگی ما را دیده‌اند.

شاید والدگری آگاهانه، قبل از آنکه هنر تربیت کودک باشد، هنر کنار آمدن با ترس‌های خودمان است.

تصور می‌کنم برای شوقانه زیستن بهتر است با تبسم با سختی‌های انتخابهایمان مواجه شویم و به خودمان یادآوری کنیم، من که هستم و در این جهان چه می‌کنم.

دیدگاهتان را بنویسید