تصور میکنم نوشتن و سخن گفتن آگاهانه و عامدانه دو زاویه از مثلث شوق به زندگی هستند.
نوشتن و سخن گفتن؛ دو مهارتی که فقط کلمات را تغییر نمیدهند، انسان را تغییر میدهند.
ما معمولاً نوشتن را برای قبولی در امتحان یاد میگیریم و سخن گفتن را برای ارائه در کلاس یا محل کار.
شاید مهمترین کارکرد این دو مهارت، هیچکدام از اینها نباشد.
نوشتن و سخن گفتن، ابزار ساختن مغز هستند.
وقتی مینویسیم، اتفاق عجیبی رخ میدهد. احساسات مبهم، شکل پیدا میکنند. افکار پراکنده به هم متصل میشوند. تجربههای تلخ و شیرین، از آشفتگی به روایت تبدیل میشوند. مغز، بخشهای مختلف خود را با هم هماهنگ میکند؛ انگار هر بار که مینویسیم، پلی میان احساس، منطق، حافظه و تخیل میسازیم.
وقتی سخن میگوییم نیز اتفاقی فراتر از انتقال اطلاعات رخ میدهد. اگر با حضور، همدلی و صداقت حرف بزنیم، میان دو مغز پلی از ارتباط شکل میگیرد. انسانها فقط واژهها را نمیشنوند؛ لحن، نگاه، مکث، هیجان و نیت ما را نیز دریافت میکنند. رابطه، در همین لحظهها ساخته میشود.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از سوءتفاهمها نه از بد بودن آدمها، بلکه از ناتوانی در بیان تجربههای درونیشان به وجود میآید.
کسی که نمیتواند احساسش را بنویسد، ممکن است آن را با خشم نشان دهد.
و من زمانی توانستم با خشمهایم رفیق شوم و آنها را ببینم که نوشتم، حرف زدم.
کسی که نمیتواند نیازش را بیان کند، شاید با سکوت فاصله بگیرد.
و کسی که واژهای برای رنجش ندارد، گاهی رابطهای را از دست میدهد.
نوشتن به ما کمک میکند خودمان را بهتر بشناسیم.
سخنوری به ما کمک میکند دیگران را بهتر ببینیم.
یکی گفتوگوی درونی را عمیقتر میکند و دیگری گفتوگوی میان انسانها را.
من فکر میکنم، سخنوری هنر بیان خود است، خودی که با نوشتن هویدا میشود.
نتیجه هر دو، یکپارچگی است؛ یکپارچگی در مغز، در قلب و در روابط.
چقدر در زندگی جستجوی پول و موفقیت مانع دیدن بهترین ثروت بدنمان شده است؟ مغز، قلب.
نوشتن باعث شد مغزم را پیدا کنم.
سخنوری باعث شد مغزم را به قلبم پیوند بزنم، خودم را رها کنم.
و شاید زیباترین هدیه این مسیر، بازگشت شوق باشد. شوق به زندگی. در عصری که همه جای دنیا ناکامی همچون هیولایی در ذهن آدمها چمبره زده.
زیرا وقتی انسان بتواند تجربههایش را معنا کند، احساساتش را بیان کند و با دیگران ارتباطی واقعی بسازد، زندگی دیگر فقط مجموعهای از روزهای تکراری نیست؛ به داستانی تبدیل میشود که ارزش زیستن و روایت کردن دارد.
و برای من این است هنر نوشتن.
نوشتن داستان زندگی خودم.
شاید به همین دلیل، من نوشتن و سخنوری را فقط مهارت نمیدانم.
آنها تمرینی روزانه برای انسانتر شدن هستند.
مینویسم تا داستان زندگیم را بسازم.
سخن میگویم تا نقشم را در زندگی، به زیبایی ایفا کنم.
میخواستم بنویسم تا بتوانم فیلم بسازم. در دورهی نویسندگی یافتم بهترین فیلمی که باید سناریوی آن را بنویسم فیلم زندگی خودم است.
در کلاس کارگردانی یافتم باید دیالوگهای معنا دار صحنهی زندگی خودم را کارگردانی کنم.


