امروز همراه دخترم یک کارتون دیدم.
شیر قصه نمیتوانست غرش کند. دوستش، موش کوچولو، هر کاری به ذهنش میرسید انجام داد تا کمکش کند، اما هیچکدام مؤثر نبود.
تا اینکه روباهی از راه رسید و موش را تهدید کرد.
در همان لحظه، شیر با تمام وجود غرش کرد.
وقتی کارتون تمام شد، مدام به این فکر میکردم که شاید شیر هیچ مشکلی برای غرش کردن نداشت؛ فقط هنوز دلیلی پیدا نکرده بود که تمام وجودش را با آن هماهنگ کند.
ما هم گاهی همین تجربه را داریم.
کتابهای زیادی میخوانیم، مهارتهای مختلفی یاد میگیریم و دنبال راههایی میگردیم تا انگیزه بیشتری داشته باشیم یا دوباره از زندگی لذت ببریم. اما گاهی مسئله، کمبود مهارت نیست؛ کمبود معناست.
وقتی چرایی زندگی برایمان روشن میشود، ذهن، قلب و بدن در یک مسیر قرار میگیرند. انگار بخشهای مختلف وجودمان به جای کشیدن یکدیگر، شروع به همکاری میکنند. در چنین لحظهای، انرژی لازم برای حرکت، از درون خودمان میجوشد.
برای من، تولد دخترم ریشهی اصلی این چرایی شد.
او فقط دختر من نیست؛ هر روز یادآوری میکند که دنیا هنوز جای شگفتزده شدن است. باعث شد دوباره با کنجکاوی نگاه کنم، بیشتر بنویسم، بیشتر یاد بگیرم، بیشتر رشد کنم و زندگی را عمیقتر تجربه کنم.
البته چرایی زندگی فقط یک اتفاق یا یک انسان نیست. چرایی، مثل ریشهی یک درخت است؛ ریشهای که هرچه عمیقتر شود، شاخههای بیشتری از آن جوانه میزند؛ یاد گرفتن، مهربانی، خلق کردن، ارتباط، خدمت کردن و رشد کردن.
به همین دلیل فکر میکنم یکی از مهمترین تمرینهای هر روز، یادآوری چراییهاست.
شاید فقط چند دقیقه مکث کنیم و از خودمان بپرسیم:
«امروز چه چیزی به زندگی من معنا میدهد؟»
همین یادآوریهای کوچک، از جوانهی ذوق و شوق مراقبت میکنند؛ جوانهای که اگر هر روز به آن توجه کنیم، آرامآرام به درختی تبدیل میشود که حتی در روزهای سخت هم ریشههایش محکم میماند.
شاید راز غرش کردن شیر هم همین بود.
او به قدرت بیشتری احتیاج نداشت؛ فقط به چراییِ غرش کردنش نیاز داشت.
و شاید ما هم، بیش از هر چیز، به یادآوری چراییهای زندگیمان نیاز داریم.


