در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید فرصت بد حرف زدن

فرصت بد حرف زدن

شاید هنر سخنوری، قبل از زبان، از مغز شروع شود

تا حالا شده بخواهی چیزی بگویی،

اما قبل از اینکه جمله‌ات تمام شود، صدایی در ذهنت بگوید:

«نکنه اشتباه باشه؟»

«نکنه مسخره‌ام کنن؟»

«نکنه فکر کنن چیزی نمی‌فهمم؟»

«ولش کن… اصلاً چیزی نگو.»

 

گاهی مشکل ما این نیست که حرفی برای گفتن نداریم.

مشکل این است که مغزمان، قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنیم، وارد حالت دفاعی می‌شود.

و اینجا جایی است که به نظرم می‌شود بین چیزی که دکتر دن سیگل درباره‌ی مغز پذیرا می‌گوید و چیزی که ما در فن بیان و سخنوری به آن نیاز داریم، یک ارتباط مهم پیدا کرد.

 

سیگل از ذهنی صحبت می‌کند که می‌تواند به جای واکنش‌های فوری و دفاعی، مکث کند، آگاه شود، احساس را ببیند و با انعطاف پاسخ بدهد.

 

من فکر می‌کنم این دقیقاً یکی از پایه‌های مهم سخنوری است.

 

چون قبل از اینکه یک انسان بتواند خوب صحبت کند،

باید جایی درونش احساس کند که اجازه دارد صحبت کند.

 

—

 

یکی از عمیق‌ترین ترس‌ها در سخنوری، ترس از قضاوت شدن و سرزنش شدن است.

 

و این ترس معمولاً از روزی که پشت تریبون می‌رویم شروع نشده.

 

خیلی زودتر آغاز شده است.

 

از کودکی؛

وقتی گفتیم:

 

«من اینو دوست ندارم.»

 

و شنیدیم:

 

«این چه حرفیه؟»

وقتی گفتیم:

«من می‌ترسم.»

و جواب شنیدیم:

«ترس نداره!»

وقتی نظری متفاوت داشتیم:

«تو هنوز بچه‌ای، چیزی نمی‌فهمی.»

وقتی اشتباه حرف زدیم:

«اول درست حرف بزن، بعد حرف بزن.»

و کم‌کم مغز ما یاد گرفت:

حرف زدن ممکن است خطرناک باشد.

پس بهتر است قبل از حرف زدن، خودمان را سانسور کنیم.

سال‌ها بعد، همین کودک ممکن است تبدیل شود به بزرگسالی که خیلی چیزها در ذهنش دارد، اما به‌راحتی نمی‌تواند درباره‌ی احساسش حرف بزند.

نظرش را بگوید.

شوخی کند.

مخالفت کند.

نه بگوید.

یا حتی ساده‌ترین جمله را بگوید:

«من این‌طور فکر می‌کنم.»

—

ما این روزها زیاد درباره‌ی «احترام به خود»، «نه گفتن» و «مرزبندی» صحبت می‌کنیم.

و این‌ها مهم‌اند.

اما گاهی یک نکته‌ی ظریف را فراموش می‌کنیم:

مرز داشتن، الزاماً به معنای دفاعی شدن نیست.

من می‌توانم بگویم:

«نه، من با این موضوع راحت نیستم.»

بدون اینکه طرف مقابل را تحقیر کنم.

می‌توانم با کودک یا نوجوانم مخالف باشم،

بدون اینکه احساسش را بی‌اعتبار کنم.

 

می‌توانم بگویم:

 

«می‌فهمم عصبانی هستی، اما اجازه نداری به من توهین کنی.»

 

اینجا هم مرز وجود دارد،

هم همدلی.

 

هم «نه» وجود دارد،

هم رابطه.

 

و شاید این همان چیزی باشد که سیگل با مفهوم مغز پذیرا به ما یادآوری می‌کند:

 

پذیرا بودن به معنای «همه‌چیز را قبول کردن» نیست.

 

پذیرا بودن یعنی مغز بتواند قبل از واکنش، ببیند، بشنود و آگاهانه پاسخ بدهد.

 

—

 

حالا این را به سخنوری برگردانیم.

 

اگر من در کودکی و نوجوانی بارها برای حرف زدن، سؤال پرسیدن، مخالفت کردن یا اشتباه کردن سرزنش شده باشم،

ممکن است در بزرگسالی حتی وقتی چیزی برای گفتن دارم، مغزم هنوز بپرسد:

 

«امن است که این را بگویم؟»

 

پس شاید یکی از مهم‌ترین تمرین‌های فن بیان فقط این نباشد که:

 

چطور صدایمان را رسا کنیم؟

 

چطور درست نفس بکشیم؟

 

چطور زبان بدن بهتری داشته باشیم؟

 

چطور کلمات بهتری انتخاب کنیم؟

 

شاید یک تمرین عمیق‌تر این باشد:

 

آیا به مغزمان اجازه داده‌ایم که هنگام حرف زدن، پذیرا بماند؟

 

—

 

و اینجا می‌رسیم به پیشنهادی که من دوست دارم به جای بسیاری از نصیحت‌ها به خودمان، به کودکان و حتی به آدم‌های اطرافمان بدهیم:

 

بیاییم به هم فرصت اشتباه کردن بدهیم.

 

فرصت بد حرف زدن.

 

فرصت مکث کردن.

 

فرصت پیدا نکردن کلمه‌ی مناسب.

 

فرصت عوض کردن نظر.

 

فرصت گفتن یک جمله‌ی ناقص.

 

فرصت اینکه حتی گاهی حرفمان خنده‌دار باشد.

 

چون انسان برای اینکه بتواند خوب حرف بزند،

اول باید تجربه کند که حتی اگر بد حرف بزند، هنوز پذیرفته است.

 

—

 

شاید یکی از زیباترین هدیه‌هایی که می‌توانیم به یک کودک بدهیم این نباشد که همیشه به او بگوییم:

 

«درست حرف بزن.»

 

بلکه گاهی به او بگوییم:

 

«بگو… من گوش می‌کنم.»

 

و وقتی اشتباه کرد،

به جای اینکه فوراً اصلاحش کنیم،

کمی بیشتر گوش بدهیم.

 

وقتی نظر متفاوتی داشت،

اول بفهمیم چه می‌گوید.

 

وقتی گفت «نه»،

قبل از اینکه بگوییم «چرا نه؟»،

بپرسیم:

 

«می‌خوای برام بگی چرا؟»

 

این‌ها فقط شیوه‌های فرزندپروری نیستند.

 

این‌ها تمرین‌های ساختن یک مغز پذیرا هستند.

 

و شاید در آینده، همین مغز پذیرا به او کمک کند که پشت یک جمع بایستد و بگوید:

 

«من نظری دارم.»

 

بدون اینکه صدای قضاوت دیگران، صدای خودش را خفه کند.

 

—

 

من فکر می‌کنم سخنور خوب، فقط کسی نیست که خوب حرف می‌زند.

 

سخنور خوب کسی است که مغزش آن‌قدر احساس امنیت می‌کند که اجازه می‌دهد صدایش شنیده شود.

 

و شاید هنر واقعی ما در آموزش فن بیان، فقط آموزش «چگونه حرف زدن» نباشد.

 

بلکه ساختن فضایی باشد که در آن انسان‌ها یاد بگیرند:

 

می‌توانم حرف بزنم، حتی اگر کامل نباشم.

 

می‌توانم مخالفت کنم، بدون اینکه رابطه را از دست بدهم.

 

می‌توانم نه بگویم، بدون اینکه مجبور باشم بجنگم.

 

می‌توانم اشتباه کنم، بدون اینکه شرمنده شوم.

 

و شاید از همین‌جا،

یک صدای واقعی متولد می‌شود.

 

صدایی که نه از ترس قضاوت،

بلکه از امنیتِ پذیرفته‌شدن می‌آید.

 

پس بیاییم قبل از اینکه به آدم‌ها یاد بدهیم خوب حرف بزنند،

به آن‌ها فرصت بدهیم بد حرف بزنند.

 

شاید این، یکی از مهم‌ترین تمرین‌های سخنوری باشد.

دیدگاهتان را بنویسید