در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید آیا کودک برای اجتماعی شدن، حتماً باید زیاد مهمانی برود؟

آیا کودک برای اجتماعی شدن، حتماً باید زیاد مهمانی برود؟

یکی از سؤال‌هایی که از دل نقدهایی که شنیده‌ام، همهمه‌ای در ذهنم ساخته، این است:

آیا واقعاً آن‌طور که اغلب مردم می‌گویند، مهمانی رفتن، رفت‌وآمد داشتن و سپردن کودک به دیگران، باعث می‌شود کودک تعاملات اجتماعی بهتر، ارتباط قوی‌تر و قدرت بیان بیشتری پیدا کند؟

این سؤال برای من از جایی جدی‌تر شد که دیدم گاهی در والدگری، یک باور آن‌قدر تکرار می‌شود که دیگر کمتر درباره درست یا نادرست بودنش سؤال می‌کنیم.

مثلاً می‌گوییم:

«بچه باید زیاد بین مردم باشد.»

«اگر بچه را زیاد به دیگران بسپاری، اجتماعی می‌شود.»

«بچه‌ای که زیاد مهمانی می‌رود، بهتر حرف می‌زند.»

اما آیا واقعاً تعداد آدم‌هایی که کودک می‌بیند، تعیین‌کننده اصلی رشد اجتماعی و کلامی اوست؟

یا شاید ماجرا کمی پیچیده‌تر از این باشد؟

اجتماعی بودن با زیاد در جمع بودن یکی نیست

مهمانی و رفت‌وآمد می‌توانند فرصت‌های ارزشمندی برای کودک ایجاد کنند.

کودک ممکن است در جمع، با آدم‌های مختلف مواجه شود، رفتار دیگران را مشاهده کند، نوبت گرفتن را تجربه کند، با موقعیت‌های تازه روبه‌رو شود و شکل‌های مختلف ارتباط را ببیند.

اما «در جمع بودن» به‌تنهایی مساوی با «یاد گرفتن ارتباط» نیست.

ممکن است کودکی ساعت‌ها در یک مهمانی باشد، اما بیشتر تماشاگر باشد.

ممکن است بزرگ‌ترها دائماً به جای او جواب بدهند.

ممکن است آن‌قدر محیط شلوغ و پرتحریک باشد که کودک اصلاً فرصت گفت‌وگوی واقعی پیدا نکند.

و حتی ممکن است کودک در جمع، بیشتر از آنکه فرصت تجربه کردن داشته باشد، مدام با جمله‌هایی مثل:

«این کار رو نکن.»

«سلام کن.»

«جواب بده.»

«خجالت نکش.»

«بلندتر حرف بزن.»

مواجه شود.

پس شاید سؤال مهم‌تر این نباشد که:

«کودک من چند نفر را می‌بیند؟»

بلکه این باشد:

«کودک من در رابطه با آدم‌ها چه تجربه‌ای پیدا می‌کند؟»

کودک قبل از اینکه اجتماعی شود، باید احساس امنیت کند

اینجاست که مفهوم دلبستگی ایمن برای من معنا پیدا می‌کند.

در نگاه دنیل سیگل، رابطه و دلبستگی ایمن نقش مهمی در رشد مغز و توانایی کودک برای تنظیم هیجان و برقراری ارتباط دارد.

کودکی که احساس می‌کند دیده و شنیده می‌شود و در رابطه با مراقب اصلی خود امنیت دارد، به تدریج می‌تواند از این امنیت برای کشف جهان استفاده کند.

پس دلبستگی قرار نیست کودک را برای همیشه به والد وابسته نگه دارد.

اتفاقاً یک رابطه امن می‌تواند تبدیل به پایگاه امنی برای کشف کردن شود.

کودک می‌تواند از کنار والد فاصله بگیرد، بازی کند، آدم‌های جدید را تجربه کند، سؤال بپرسد، اشتباه کند و دوباره به رابطه امن خودش برگردد.

بنابراین شاید مسیر رشد اجتماعی کودک چیزی شبیه این باشد:

امنیت → کشف → تجربه → ارتباط → استقلال

نه اینکه:

جدایی بیشتر → اجتماعی شدن بیشتر

محیط مهم است؛ اما هر محیطی الزاماً محیط رشدی مناسبی نیست.

در نگاه ماریا مونته‌سوری هم محیط جایگاه مهمی دارد؛ اما صحبت از هر محیطی نیست.

محیط باید متناسب با توانایی‌ها، نیازها و مرحله رشدی کودک باشد و به او امکان تجربه کردن و استقلال بدهد.

پس یک مهمانی شلوغ، لزوماً از یک بازی ساده در خانه که در آن کودک فرصت انتخاب، گفت‌وگو و تجربه دارد، «رشدی‌تر» نیست.

ممکن است یک روز در پارک، کودک فرصت فوق‌العاده‌ای برای ارتباط با دیگران داشته باشد.

یک روز در خانه مادربزرگ، بازی کند و گفت‌وگو کند.

یک روز در خانه، کنار مادر کتاب بخواند و درباره تصاویر حرف بزند.

و یک روز هم در یک مهمانی، فقط مشاهده کند و هنوز آمادگی مشارکت نداشته باشد.

همه اینها می‌توانند بخشی از تجربه رشد باشند.

پس قدرت حرف زدن از کجا می‌آید؟

اینجا برای من، موضوع به دنیای سخنوری و هوش کلامی کودک وصل می‌شود.

اگر می‌خواهیم کودکی بتواند خوب حرف بزند، فقط نباید به تعداد آدم‌هایی که با او ارتباط دارند فکر کنیم.

باید به کیفیت زبانی محیط زندگی‌اش هم توجه کنیم.

کودک به بزرگسالی نیاز دارد که:

با او واضح و ساده صحبت کند؛

با سرعتی متناسب با توان پردازش او حرف بزند؛

به حرفش گوش بدهد؛

وسط جمله‌اش نپرد؛

به جای او پاسخ ندهد؛

از او سؤال‌های واقعی بپرسد؛

برای پاسخ دادن به او زمان بدهد؛

با او شعر بخواند؛

قصه بگوید و قصه بخواند؛

درباره اتفاقات روزمره گفت‌وگو کند؛

در بازی‌های تخیلی و فکری همراهش شود؛

و از او بخواهد آنچه را دیده، تجربه کرده یا احساس کرده، توصیف کند.

و شاید مهم‌تر از همه:

کودک باید احساس کند حرف زدنش ارزش شنیده شدن دارد.

وقتی کودک بارها تجربه می‌کند که بزرگسالی واقعاً به حرفش گوش می‌دهد، کم‌کم یاد می‌گیرد افکارش را مرتب کند، واژه پیدا کند، جمله بسازد، توضیح بدهد و روایت کند.

این‌ها همان پایه‌هایی هستند که بعدها در فن بیان و سخنوری به شکل پخته‌تری خودشان را نشان می‌دهند.

کتاب، قصه و بازی؛ گفت‌وگوهایی که همیشه شبیه آموزش نیستند.

گاهی فکر می‌کنیم برای رشد کلامی کودک باید یک برنامه آموزشی جدی داشته باشیم.

اما بسیاری از فرصت‌های رشد زبان در دل زندگی اتفاق می‌افتند.

وقتی با هم کتاب می‌خوانیم و می‌پرسیم:

«فکر می‌کنی چرا این اتفاق افتاد؟»

وقتی کودک در بازی نقش فروشنده و مشتری را بازی می‌کند.

وقتی از او می‌پرسیم:

«امروز توی پارک چی دیدی؟»

وقتی با هم شعر می‌خوانیم.

وقتی درباره یک اتفاق ساده خانوادگی حرف می‌زنیم.

وقتی اجازه می‌دهیم کودک برایمان داستانی بسازد، حتی اگر داستانش کاملاً بی‌منطق باشد!

در تمام این لحظه‌ها، کودک فقط «کلمه» یاد نمی‌گیرد.

او یاد می‌گیرد فکرش را به زبان تبدیل کند.

پس آیا مهمانی رفتن و سپردن کودک به دیگران بد است؟

نه.

به نظرم مسئله این نیست که مهمانی رفتن خوب است یا بد.

یا سپردن کودک به دیگران درست است یا غلط.

مسئله این است که این تجربه در چه سنی، با چه فردی، در چه شرایطی و با چه کیفیتی اتفاق می‌افتد.

یک رابطه امن با مادربزرگ می‌تواند تجربه‌ای ارزشمند باشد.

یک بازی با همسالان می‌تواند فرصت یادگیری اجتماعی باشد.

یک مهمانی می‌تواند دنیای تازه‌ای را به کودک نشان دهد.

و در عین حال، یک بعدازظهر آرام در خانه، همراه با کتاب، بازی و گفت‌وگو هم می‌تواند به همان اندازه بخشی از رشد او باشد.

بنابراین شاید بهتر باشد از نسخه‌های یکسان برای همه کودکان فاصله بگیریم.

شاید سؤال را باید عوض کنیم

منِ مادر اگر بخواهم هر بار که کودکم را به مهمانی نبردم یا او را به دیگری نسپردیم، نگران شوم که:

«نکند فرصت اجتماعی شدن را از او گرفتم؟»

شاید بهتر باشد چند سؤال دیگر از خودم بپرسم:

امروز چقدر با او ارتباط واقعی داشتم؟

چقدر به حرفش گوش دادم؟

چقدر فرصت دادم خودش چیزی را توضیح دهد؟

چقدر با او بازی کردم؟

چقدر کتاب خواندیم؟

چقدر درباره اتفاق‌های روزمره حرف زدیم؟

چقدر فرصت داشت خودش انتخاب کند؟

چقدر فرصت داشت با دیگران ارتباط بگیرد؟

و مهم‌تر از همه:

آیا در رابطه با من احساس امنیت می‌کند که بتواند دنیا را کشف کند؟

شاید رشد کودک حاصل یک تصمیم بزرگ و یک روش واحد نباشد.

شاید حاصل هزاران تجربه کوچک و تکرارشونده‌ای باشد که هر روز در زندگی او اتفاق می‌افتد:

یک گفت‌وگو،

یک قصه،

یک بازی،

یک آغوش،

یک فرصت برای انتخاب،

یک فرصت برای اشتباه کردن،

یک سؤال،

یک پاسخ،

و یک بزرگسال که واقعاً گوش می‌دهد.

شاید مسئله این نیست که کودک چند نفر را می‌بیند.

مسئله این است که در رابطه با آدم‌ها، چقدر فرصت دارد دیده شود، شنیده شود، تجربه کند و خودش ارتباط برقرار کند.

و شاید این نگاه، کمی از بار سنگین «بایدهای والدگری» روی دوش ما مادرها کم کند.

دیدگاهتان را بنویسید