در حال حاضر در حال تماشای این مورد هستید بنویسیم

بنویسیم

استاد کارگردانی‌ام را دوست نداشتم ولی مرد خوبی بود. مردی حدوداً پنجاه و پنج ساله، بلند قد، با موهایی کوتاه و فر و عینکی گرد.

تنها خانم کلاس بودم و چون پرمشغله و شاغل بودم با من محترمانه برخورد می‌کرد. می‌گفت شما مثل بچه‌های من هستید. یادم هست یکبار با پدرام مثل یک پدر برای سیگار کشیدنش دعوا راه انداخت.

ولی یک بار هم از واژه «خاک بر سر من» برای خودش استفاده کرد. زمانی که می‌خواست ما را تنبیه کند. به ما گفت یک سلفی با اقرار به اشتباه خود ضبط کنیم و روی سیستم منتقل کنیم، آنوقت می آید و با هم اعتراف به اشتباه بچه‌های کلاس را روی صفحه نمایش می‌بینیم.

هیچ کس حاضر نبود چنین کار خنده‌داری کند. دوربین موبایل را روشن کند و بگوید من فلانی هستم و اعتراف می‌کنم باید فلان پروژه را آنطور که استاد گفت انجام می‌دادم و ندادم و ندانستم و پشیمانم و استاد مرا ببخش!

ولی کاری هم نمی‌توانستیم بکنیم، استاد قهر کرده بود.

خلاصه بچه‌ها همدیگر را راضی کردند که بیایید این بازی مسخره را تمامش کنیم.

پدرام سلفی‌ها را روی لپ تاپ منتقل کرد.

استاد آمد و اولین سلفی را اجرا کرد و با عصبانیت از صندلی خود بلند شد و دوباره با حالت قهر از کلاس خارج شد، در را بست. ما مات و مبهوت بودیم که چه شده که در دوباره باز شد.

استاد گفت: «خاک بر سر من که به شما یاد ندادم یک کارگردان همیشه تصویر را واید (wide) (افقی) ضبط می‌کند، نه سلفی (عمودی).

و باز قهر کرد و بیرون رفت.

از درس دادنش راضی نبودم، برایم سخت بود این همه با خستگی سر کلاس بروم و این همه هم هزینه کنم ولی آنچه که باید را فرا نگیرم. البته گله همه بچه‌ها بود و نمی‌دانم ما انتظار زیادی داشتیم یا واقعا روند کلاس بهینه نبود. ولی چند جلسه آخر را هم حس کردم سر کلاس نروم راحت ترم. نرفتم.

بارها دوست داشتم به استاد بگویم، استاد می‌دانم شما برخلاف آنچه بقیه گفتند، با زحمت خود کارگردان شده‌اید. می‌دانم پروژه ساخت فیلم «من کیستم» به عنوان پروژه نهایی کلاس ایده‌ی نابی است. ولی بیایید در کلاس‌های نویسندگی شاهین کلانتری شرکت کنید. فیلم «من کیستم» فیلمی با جلوه‌های ویژه نیست، فیلمی است از دل واقعیت و پذیرش. ولی قطع به یقین هیچ وقت این حرف را نزدم، آنقدر که دیگر از شاگردی استاد استعفا دادم ولی برای ساخت یک فیلم صنعتی از او خواستم به عنوان همکار به عنوان گوینده با لحن حماسی سناریویی را که نوشتم، اجرا کند.

می‌دانید دوست دارم چه بگویم؛ دوست دارم بگویم هر انسانی با هر سطح و جایگاهی که هست. با هر مسیری که برای رشد خود سپری کرده، با نوشتن و ارتباط با خود باز هم موفق‌تر و شادتر و آرام‌تر خواهد بود.

از سال ۹۹ که با شاهین کلانتری آشنا شدم. آموزه‌های نوشتن برای من دنیای امن آرامش بود. اگر چه نتوانستم از خود نویسنده‌ای بسازم که بتواند کتابش را چاپ کند و به طور مستمر مقالات و نوشته‌هایش آراسته و منتشر کند. ولی توانستم برای تولد دوباره خود بنویسم و از نو متولد شوم.

با درد، با شادی، با واقعیت، با آشفتگی و انعطاف ناپذیری.

با ساختن قایقی وسط رودخانه‌ی زیستن. در جستجوی شوق. گاهی مواج، گاه آرام.

الان کودکی نو پا هستم که بیش از هر زمان دیگری با خودم در صلح و دوستی هستم.

دارم تاتی تاتی کنان، راه رفتن می‌آموزم.

به وب سایت شاهین عزیز سر بزنید.

بنویسیم.

دیدگاهتان را بنویسید